مجموعه اشعار
صلاح الدین احمد لواسانی
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید

پيوندها
[Link_Title]




نويسندگان
manzoomeh

آرشيو وبلاگ
آبان 1398


 
سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 23:09 :: نويسنده : mypaintme

 

 

تو چرا می  خواهی

درنگاهت

به چکانی اندوه؟

بنویسی ماتم؟

 

و چرا می گویی

زندگی پایانی است؟

برهمه

پاکی ها.

 

آسمان را

تو ندیدی درشب ؟

که نگاهش با ماست

نور ماه اش جاری

دست از

فاصله با ما

بردار.. ..

تو بیا با ما باش

پاک چون

دریاباش       

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 23:06 :: نويسنده : mypaintme

 

ساعت را می سازیم.
به دستان خویش

و به شماره می نشنیم

تیک تاک هایش را
.

بر جانمان فرو میریزند
هراس عبور لحظه ها را

وکوکشان می کنیم

باز هر دم
.

برای شکنجه ی دوباره.

 

چرا ؟
در چشمان

هیچ حیوانی
ترس از

عبور زمان نیست.


چرا اسب نجیب است
.
روباه مکار
.
بز دانا
.
چرا از
  دیو می ترسیم
در سایه
های شب.

چرا انگشت

به چشم می کنیم
و می گوییم
……
آخ………….. آخ

 

ساعت را بشکن
هراست

خواهد ریخت
.

 

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 19:42 :: نويسنده : mypaintme

 

بازهم

هوای تازه  می خواهد

این  سر  مانده

در پس غوغا

باز دل

 بهانه  می  گیرد.

با لب  بسته ء

پر از  آوا

 

باز فریاد

بی هراس از شب

می نشیند

 به  رویت فردا

باز  عاشق

می کند مویه

گنگ و مدهوش

با تب  بالا.

 

من کجا ....... ؟

کرانه ناپیدا!

ساحل امن !

خواب  رویایی

دل  چرا ........ ؟

به هر طرف  ، هر سو.

همجو یک

هرزه گرد هرجایی .

 

او کجا ......... ؟

نشسته بر روزن .

فرش گل

آسمان مینایی .

کی ... ؟کجا ....؟

می کشد نقاب از رخ ؟

تا کنم باز

چشم بینایی.

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 19:17 :: نويسنده : mypaintme

 

در فضای  گرفته و  محزون

خواب دیدم

که مانده ام بیدار

 

آسمان  پر  ستاره  اما باز

دور  تا  دور  من

همه دیوار

 

غصه  ها ، ...  رنج ها،... پریشانی.....

کرده  این 

روح خسته ام ، بیمار

 

روز و شب سهم من  غم و  اندوه

شب به صبح ،

چشم بسته ام بیدار

 

سایه های شکسته  افتاده.

بر کف

سنگفرش بینایی

 

قامت مرد ، خسته بندی

گشته  خم

از فشار  رسوایی.

 

می زند  زخمه بر تن دیوار

بی محابا

به  رسم شیدایی

 

می سپارد  ،

فسرده و  خاموش

جان و تن بدست  تنهایی.

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 17:48 :: نويسنده : mypaintme

 

 

 

تاب ، لب تاب من و تاب لب دلبرمن
هر دو تاب است ، ولی ، این شکن و آن شکر است.

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 17:40 :: نويسنده : mypaintme

 

 

من که بر تاب لب تو نکشیدم خطی

گرچه آن تاب لبت کرده مرا دیوانه.

 

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 17:35 :: نويسنده : mypaintme

 

 

 

خاطرم آمد که لب تابم نمی فهمد مرا
لیک آن تاب لبت گویی که همزاد من است

 

 

 

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 17:32 :: نويسنده : mypaintme

 

  آن تاب لبت برده زمن هوش و دلم را

مدهوش من و گوش من و عشق شمایید

سه‌شنبه 21 آبان 1398 :: 17:30 :: نويسنده : mypaintme

 

 

 

لپ تاب مرا تاب لبت زیر و زبر کرد
آن تاب لبت را که چنین کرد بنازم

دوشنبه 20 آبان 1398 :: 19:28 :: نويسنده : mypaintme

عاشقانه :شماره 1

آن تاب لبت برده زمن هوش و دلم را
مدهوش من و گوش من و عشق شمایید

 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید